امشب، شب دست‌ گیریست
امشب، شب دست‌ گیریست

امشب شب تاسوعاست و هزاران دست به سمت آسمان دراز است. خالیست و از عباس(ع) حاجت می‌خواهند، برای مردانگی‌اش اشک می‌ریزند و برای دردهایشان چاره می‌خواهند.

 

سارا تقی‌زاده؛ من یک مردی را می‌شناسم که این روزها باقی مردهای شهرم برای غیرتش گریه می‌کنند، بر سر و سینه‌هایشان می‌زنند و حتی از حال می‌روند. مردی که بخاطر بچه‌های تشنه، نه به قصد جنگ، صرفا برای لب‌های خشک کوچکی که نای حرف زدن هم نداشتند، راهی شد و… راهش به بهشت ختم شد.

من مردی را می‌شناسم که یک لشکر از برق نگاهش بر خود می‌لرزیدند و یک کوه آدم حریف هیکل قوی مردانه‌اش نمی‌شدند. از ترسشان پنهان شده در میان خارها و از فاصله دور، تیرهایشان را روانه کردند. تیرهایی که چشم‌های براقش، مشک آب بچه‌ها و بازوان کلفتش را نشانه گرفته بودند.

من مردی را می‌شناسم که تشنه بود، عطش امانش را بریده بود اما وقتی به آب رسید، بخاطر لب‌های خشک بچه‌ها حتی فرصت نوشیدن جرعه آبی به خود نداد و در آخر با لب‌هایی خشک و خیس از خون، مجبور شد برادرش را تنها بگذارد.

من مردی را می‌شناسم که عموی بچه‌ها بود، که علمدار لشکر بود و سایه امید تمام مردها و زن‌ها. دشمن هم خوب می‌دانست چه کسی را نشانه بگیرد که امید را ریشه‌کن کند.

من مردی را می‌شناسم که دست ندارد، اما باب‌الحوائج است. کجا دیده‌اید کسی بدون دست، بدون چشم، بتواند دردهایتان را بگیرد و تا در خانه‌اش را می‌زنید دستتان را بگیرد و بلندتان کند؟ با کدام دست؟ با کدام چشم؟ من این مرد عجیب را از روز و شب تاسوعا می‌شناسم. می‌گویند وقتی نتوانست مشک آب را بچه‌ها برساند، آن‌قدر شرمنده شد که دیگر هیچکس را دست خالی از پیش خودش رد نمی‌کند. اما سوال است، شرمنده چه شدی آقا؟ تو که دست و چشم و جان را فدای برادر کردی! غیرتت تا کجا آخر؟ عشقت تا کجا؟

عمو عباس جان، امشب شب تاسوعاست و هزاران دست به سمت دامنت دراز است. خالیست و از شما حاجت می‌خواهند، برای مردانگی‌ات اشک می‌ریزند و برای دردهایشان چاره می‌خواهند. خودت واسطه شو هرچه صلاح است نصیبشان شود. از همان مشک سوراخ هم چند قطره آبی به سر و رویمان بپاشی ما را بس است. همینکه لایق عشق تو هستیم عمو جان، همین ما را بس است.

  • نویسنده : سارا تقی‌زاده