سارا تقیزاده؛ بی بی جان سلام! حالتان چطور است؟ رو به راه هستید بانو؟ چه سوالها میپرسمها! مگر میشود امروز حال دلتان خوب نباشد و دمق باشید؟! معلوم است که نمیشود؛ نا سلامتی امروز تولد برادرتان هست ها! ماشاالله هزارتا هم مهمان دارید! اووو خیلی بیشتر از هزارتا! هرکس نتوانسته به خانه خود برادرتان برود، مهمان شما شده تا تبریکش را به گوشتان برساند.
ماشاالله هم که شما در کدبانویی و پذیرایی حرف اول را میزنید، از همان اول که وارد حیاط شدیم کلی شیرینی و شکلات به سمتان حجوم آورد، بی بی جان خودت سفارشمان را بکن مبادا مرض قند بگیریم! هرچند اینطوری مرض قند گرفتن خوش است… مرض قندی که باعتش تولد برادرتان باشد.
راستش امسال به هر دری زدیم که راهی مشهد بشویم نشد که نشد، دیگر پیش خودمان گفتیم شاید آقا از ریخت و قیافهمان خوشش نمیآید و تصمیم گرفتیم همن قم بمانیم و برای عرض تبریک خدمت خودتان برسیم. شکر خدا شما ما را لایق دانستید و پسمان نزدید، از همینجا به آقا سلام ما را برسانید و بگویید فلانی خیلی دلش مشهد و حرم میخواهد، یک سر دعوتش کن قول میدهد جبران کند. حالا تولدشانم نشد اشکالی ندارد، اما حداقل یک غذای حرم مهمانمان کند، در حد یک بچه آهو ضمانتمان را پیش خدا بکند بلکه گره از کارهایمان باز شود. البته بی بی جان من اصراری ندارم ها! بگویید گره از هرچه صلاح بود باز بشود، ما راضیای به رضای خدا و امام رضا و شما…
بی بی جان شما برای ما پیش برادرت روسری و دامنی گرو بزار تا ایشان هم برای ما ریشی گرو بگذارد تا خدا ببیند مثلا چقدر آدم حسابی هستیم و کمتر این سختیهای زندگی را به رخمتن بکشد. خلاصه که امروز روز تولد آقاست، ما که جز این جعبه شیرینی که پخش کردیم وسعمان نمیرسید کادو سنگینتری بدهیم، اما شما که به آن بالا بالاها وصل هستید بیایید و به یمن تولد برادرتان دل تمام این مهمانها را شاد کنید و هر چه صلاحشان هست را از خدا بخواهید. شما بزرگ این شهرید، از شما نخواهیم، از برادرتان نخواهیم، از که بخواهیم…
تولد برادرتان مبارک همهمان باشد، سایهاش روی سر مملکتمان مستدام باشد، انشاالله هر سال روز میلادشان همینقدر شلوغ و عجیب باشد که یک قدم به مرض قند نزدیکتر شویم…
اراتمند شما و برادر و تمام اجدادتان؛ فلانی…
- نویسنده : سارا تقیزاده
























