پنج شنبه, ۹ بهمن , ۱۴۰۴ Thursday, 29 January , 2026
محمدرضا آقا باقری
قلبی که به جای او زندگی‌ می‌کند ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

قلبی که به جای او زندگی‌ می‌کند

روز اهدای عضو فرصتی است تا از کسانی یاد کنیم که اعضای بدنشان به جای خودشان به زندگی ادامه می‌دهد.

روزی برای دستان پینه ‌بسته ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

روزی برای دستان پینه ‌بسته

روز کارگر بهانه‌ای است برای تقدیر از کسانی که با دستان پینه‌ بسته به دنبال کسب روزی حلال برای خانه و خانواده‌شان هستند.

حامیان صلح، قربانیان جنگ غزه ۲۰ فروردین ۱۴۰۳

حامیان صلح، قربانیان جنگ غزه

کودکان غزه یک به یک در خون خود می غلتند و اگرچه برای صلح تلاش می‌کنند قربانی جنگ نابرابر رژیم کودک کش اسرائیل هستند.

اجری که کمتر از شهادت نیست ۰۵ فروردین ۱۴۰۳

اجری که کمتر از شهادت نیست

همسران و مادران شهدا میراث‌دار ارزش‌هایی هستند که حفظ آنها اجری کمتر از شهادت ندارد.

کتاب بهترین همراه روزهای تعطیل نوروزی ۲۹ اسفند ۱۴۰۲

کتاب بهترین همراه روزهای تعطیل نوروزی

روزهای تعطیل نوروز بهترین فرصت است تا با کتاب آشتی کنیم و از تعطیلات برای مطالعه استفاده کنیم.

اگر نباشند بساط دورهمی‌ها جمع می‌شود ۲۵ اسفند ۱۴۰۲

اگر نباشند بساط دورهمی‌ها جمع می‌شود

پدربزرگ‌ها ومادربزرگ‌ها اگر نباشند، دیگر انگار دور هم جمع شدن‌‌های آخر هفته و روز اول عید و... هم بساطش جمع می‌شوند، پای یک ریش سفید که در فامیل وسط نباشد، انگار دیگر هر کس به سوی خودش می‌رود و آن خانواده، دیگر خانواده نمی‌شود.

موضوع انشا: آرزوهایی برای بابا ۰۵ بهمن ۱۴۰۲

موضوع انشا: آرزوهایی برای بابا

من برای بابایم آرزوهای زیادی دارم، وقتی به او گفتم که معلممان به ما موضوع انشا داده که آرزوهایمان برای باباهایمان را بنویسیم، بابایم گفت به فکر آرزوهای خودت باش و به فکر پیشرفتت. اما من نمی‌توانم، چون انگار آرزوهایم به آرزوهای بابا گره خورده.

روز جهانی محیط زیست بهانه‌ای برای قدردانی از طبیعت ۱۵ خرداد ۱۴۰۲

روز جهانی محیط زیست بهانه‌ای برای قدردانی از طبیعت

امروز ۱۵ خرداد ماه، مصادف با پنجم ژوئن، روز جهانی محیط زیست است. روزی که برگزیده شده تا در تقویم تمام ملت‌ها، یادآور زمینی باشد که دامانش را برای بشریت باز کرده و ما نیز در برابر لطف و محبتش باید قدردان او باشیم.

دست‌های پینه بسته لازمه پیشرفت جامعه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۲

دست‌های پینه بسته لازمه پیشرفت جامعه

صدای زنگ در را که می‌شنوم به مادر چشمکی می‌زنم و از اتاق بیرون می‌روم. دمپایی‌ها را روی موزاییک‌های سوراخ شده حیاط می‌کشم و در را باز می‌کنم؛ بابا لبخند می‌زند. نان را از دستش می‌گیرم و سلام می‌کنم.